آتروپاتکان

صداقت آری,دروغ هرگز

محمدرضا تاجیک:سیاست و اخلاق فقط با به رسمیت شناختن دیگری معنا می‌یابند

چهارم اقتراح «اخلاق، فصل نخست تغییر»، به گفت‌وگویی مفصل با دکتر محمدرضا تاجیک اختصاص دارد. این استاد فلسفه سیاسی مدرن، بیش از هر گزاره دیگری، وجود «دیگری» را شرط بزرگ زیست اخلاقی و در برابر آن حذف دیگری را امری کریه و غیراخلاقی می‌داند. وی می‌گوید: «تا دگر و غیری نباشد، نه سیاست و نه اخلاق، فلسفه وجودی پیدا نمی‌کنند.» تاجیک، با نقد ظریف رهیافت‌های مختلف اخلاقی، با توصیف نقدگونه اخلاق نتیجه‌گرا، از شق دگرگرایی این رهیافت (با تفسیری که خود ارایه می‌کند)، دفاع می‌کند. 

در نسبت سیاست و اخلاق، از کدام اخلاق و از کدام سیاست باید سخن گفت؟ از میان مکاتب مختلف، نگاه کدام مکتب اخلاقی و مکتب سیاسی با جامعه سیاسی ایران همدلانه‌تر است؟ 
به نظر من چه آنگاه که اخلاق «اتیک (Ethique) را که اغلب به‌معنای اخلاق فیلسوفان یا فلسفه اخلاق به‌کار می‌رود و جنبه تئوریک دارد و به اجرای فلسفه عملی مربوط می‌شود، مراد می‌کنیم و چه آن‌زمان که از این مفهوم «مورال» (Morale) را که به معنای اخلاق که مربوط به هنجارهایی است که هرگز به‌طور کامل تحقق نمی‌یابند فهم می‌کنیم، «نسبتی» با سیاست را می‌بینیم و نمی‌توانیم از رابطه اخلاق با سیاست فاصله بگیریم. همچنین بر این نظرم چه آنگاه که همچون رورتی به وجود هیچ‌‌گونه ذات یا «ماهیتی» در انسان قایل نباشیم و ویژگی‌های فرهنگی و اخلاقی انسان را محصول وضعیت‌های تاریخی و اجتماعی بدانیم و تصریح کنیم که پدیده‌های اخلاقی، ویژگی‌های ذاتی بشری یا پدیده‌هایی طبیعی نیستند، بلکه آدمیان آنان را در فرآیند آموزش و زندگی در نهادهای مدنی و دموکراتیک خلق می‌کنند و به تاثیر و پیروی از وی بر آن شویم که فلسفه و به‌طور کلی هرگونه تلاش نظری و اخلاقی کلی که برای تعالی بشر صورت گیرد، در حوزه عمومی جامعه چندان تاثیری ندارد و حتی وارد شدن این ایده‌ها به حوزه عمومی چندان مفید نیست و بالمآل نمی‌توان درباره مفاهیم کلی فلسفی و اخلاقی به توافقی عقلایی رسید و اخلاق را باید مقوله‌ای متعلق به حوزه خصوصی دانست و چه آنگاه که همچون دریدای متاخر تلاش ‌کنیم که نقش مفاهیم اخلاقی را در تفکر بشری نشان دهیم و تصریح کنیم که «هرگز نمی‌توان به یک چارچوب مطمئن اخلاقی دست یافت»، بسترها مدام تغییر می‌کنند و بنیادی جانشین بنیاد قبلی می‌شود و فرض کنیم داعیه‌های آرمانی هیچ سخنی را نمی‌توان تحقق بخشید، بلکه حداکثر می‌توان امیدوار بود که حرکت در این مسیر ادامه دارد. در نهایت، هر سخنی به تدریج دستخوش کلام‌محوری و قطبی‌سازی می‌شود و خوب و بد، خیر و شر و مثبت و منفی‌های خود را می‌سازد (متافیزیک حضور) و در پی‌ آن آرمان‌های مربوط به سنت مزبور اجابت‌نشده باقی می‌مانند و چه زمانی که همچون لاکان از نوعی اخلاق متکی بر روانکاوی، یعنی یک‌جور متمم بین‌الاذهانی ضابطه مشهور لاکان که «از میلت صرف‌نظر نکن» یا «به میلت وفادار بمان»: تا جایی که می‌توانی از تجاوز و ورود ناخوانده به ساحت خیال دیگری بپرهیز، یعنی تا جایی که در توان‌داری حرمت «امر مطلق جزیی» را نگهدار، یعنی به شیوه‌ای که او عالم معنای خویش را به سیاقی مطلقا مختص به خویش سامان می‌دهد احترام بگذار و به تاثیر از این آموزه تاکید کنیم چیزی که به دیگری کرامت و شأن یک «شخص» می‌بخشد هیچ ویژگی جهان‌شمولی – نمادینی نیست، بلکه دقیقا آن چیزی است که «مطلقا مختص» اوست، یعنی همان عالم خیال وی، همان بخش از وجود او که به یقین هرگز نمی‌توانیم در آن با او اشتراک داشته باشیم، نمی‌توانیم ساحت سیاست را بدون لحاظ نوعی از اخلاق تصویر و ترسیم کنیم. 
افزون بر این معتقدم خودشیفتگی اخلاقی کانتی که معیار اخلاقی غایی چیزی جز پیروی از اصول اخلاقی خویش بدون توجه به پیامدهای آن در جهان واقعی نمی‌داند و رویکرد اخلاقی هگلی که حقیقت اعمال فرد را در پیامدهای انضمامی آنها (یعنی نحوه دریافت و ثبت آنها در جوهر اخلاقی) آشکار می‌بیند یا رهیافت اخلاقی برنارد ویلیامز که ورای دوگانه خلوص نیت پیامدهای عملی، موضع سومی را صورت‌بندی می‌کند که کانون آن حادثی ‌بودن تام و تمام وضعیت ماست و ارزش اعمال ما را مبتنی بر حدوث تام و تمام می‌داند و اخلاق زیباشناسانه فوکویی که برآمده از بطن رابطه خود با خود یا کردارهای زاهدانه‌ای است که فرد بر خویشتن اعمال می‌‌کند تا خود را به زیباترین صورت بیافریند و در نتیجه به سوژه و هویتی ویژه دست یابد، نمی‌توانند نوعی دوانگاری رادیکال میان سیاست و اخلاق تعریف کنند. توجه داشته باشید بی‌اخلاقی نیز نوعی اخلاق نهفته است و توجه داشته باشید حتی مکاتبی که بر نوعی اخلاق تکاملی (داروینستی)، طبقاتی (مارکسیستی)، علمی (پوزیتیویستی) و رئالیستی تاکید دارند یا بر امر نتیجه، وظیفه، سود و... تاکید می‌کنند، در واپسین تحلیل نمی‌توانند از تاثیر نوعی اخلاق سیاسی یا سیاست اخلاقی مصون باشند. 
با این مقدمه فشرده می‌خواهم بگویم که از لحظه‌ای که به‌عنوان سوژه سخنگو در یک پراتیک جدلی درباره سیاست وارد می‌شویم، هنجار، ارزش و اخلاق با ماست. این هنجارها و ارزش‌های اخلاقی تنها به‌مثابه یک «امر مطلق جزیی» (یا جزییات‌الاهی) معتبرند، مگر آنکه اجماعی تمام‌بشری (به حکم فطرت یا عقل) در مورد آنها حاصل آمده باشد. به بیان فوکو، هر جامعه و خرده‌گفتمان سیاسی‌ای، حامل رژیم صدقی یا اخلاقی خود است. همان‌گونه که رابطه قدرت و دانش رابطه‌ای دیالکتیکی و تعاملی است، رابطه اخلاق و سیاست نیز این‌گونه است. 
اما آن اخلاقی که با جامعه سیاسی امروز ایرانی همدلانه‌تر است، بی‌تردید اخلاقی بیرون از کفر و دین، برتر از صلح و کین، برون از نیک و بد، منزه از دوبینی و دوانگاری و فراتر از نتیجه، وظیفه و سود نیست. در ایران امروز، اگرچه برخی سخت تلاش دارند تا ترکیبی از کهن-سیاست، پیرا-سیاست، فرا-سیاست و ابر-سیاست و به تبع آن، نوعی «اخلاق سیاسی» را بر جامعه حاکم کنند، اما انسان و جامعه ایرانی از دیرباز به اقتضای آموزه‌های دینی و فرهنگی خود به سیاستی اخلاقی که توأمان ناظر و معطوف بر نتیجه، وظیفه و سود (جامعه و فرد) است، خو گرفته و این ‌نوع اخلاق را مناسب خلقیات، عادت‌واره‌ها، هنجارها و ایستارهای خود یافته است. 
‌ شما می‌گویید دوران، دوران سیاست زندگانی، سیاست تفاوت و سیاست مقاومت است. آیا می‌توان در این دوران متکثر (به قول شما دوران تکثیر جهان‌زیست) از اخلاق در سیاست سخن گفت؟ 
سخت معتقدم سیاست و اخلاق راستین صرفا در جهانی متکثر معنا پیدا می‌کنند، به بیان دیگر، تا دگر و غیری نباشد، نه سیاست و نه اخلاق فلسفه وجودی پیدا نمی‌کنند. بنابراین، این گفته فوکو قابل تامل به‌نظر می‌رسد که نخستین حرکت اخلاقی ترک موضع یک سوبژکتیویته خودبرنهنده مطلق و تصدیق عرضه‌شدگی یا پرتاب‌شدگی خود و احاطه‌شدن خود توسط دیگری (-بودگی) است: این محدودیت نه‌تنها انسانیت ما را محدود نمی‌کند، بلکه شرط ایجابی آن نیز است. آگاهی از این محدودیت متضمن نوعی دیدگاه بنیادی بخشایش و مدارا (زندگی کن و بگذار زندگی کنند) است. از این منظر، هیچ‌گاه نمی‌توان از سوژه‌ای عام و جهان‌شمول سخن گفت و نتیجه بلافصل چنین نگرشی (عدم اعتقاد به سوژه کلی)، پرهیز از هرگونه قاعده و قانون همگانی و تاکید بر یک عمل یا سبک آزاد، به‌مثابه یک اصل اخلاقی است. 
البته همین‌جا تصریح کنم که من نمی‌خواهم همچون فوکو صرفا به طرح نوعی اخلاقیات شخصی بپردازم و از اخلاق همگانی فاصله بگیرم. اما به بسیاری از همگان‌وارگی‌های اخلاقی که در جست‌وجوی قواعد عام برای یک سوژه کلی هستند، به دیده تردید نگاه می‌کنم. دل‌آشوبه من، در واقع آن‌گونه اخلاقی در سیاست است که کین‌توزی (به تعبیر نیچه) نسبت به مخالف و دگر را تقلیل دهد. اخلاقی از این نوع، با فرآیند خلق سوژه آزاد و کنشگر عجین است. غایت چنین اخلاقی رهایی از قدرت ابژه‌ساز «دیگری» و دستیابی به یک رابطه متقابل و متقارن با هویت‌های متمایز است. در آنچه گفتم این ایده نیز مستتر است که من نمی‌خواهم به پیروی از ارسطو هرگونه شقاق میان اخلاق و سیاست را نهی کنم و هیچ نوع تفکیک حقیقی‌ای میان‌ «خیر سیاسی همگانی» و «خیر اخلاقی همگانی» قایل نشوم یا امر سیاسی را تابع امر اخلاقی بدانم، زیرا همچون مک‌اینتایر بر این نظرم که حکومت کردن بر حسب خیر همگانی نیازمند تشویق یک بینش اخلاقی تکین و خاص (singular) و دست ‌رد زدن به تکثرگرایی است. به بیان ساده‌تر، نمی‌خواهم استلزامات اخلاقی را به امر سیاسی تحمیل کنم، بلکه می‌خواهم حجاب از چهره آن‌ دسته از گفتمان‌های سیاسی که تلاش دارند اخلاق را دگر خارجی خود تعریف کنند، بردارم. 
‌ چگونه می‌توان انسان رنج دیده را از یوغ دست‌های آلوده نجات داد؟ شهروند فلورانس با تکیه بر کدام اخلاق می‌تواند بر دست‌های آلوده غلبه کند؟ 
این نوع پرسش را باید روشنفکرانی پاسخ بدهند که خود را آوانگارد و سالار حقیقت و کارگزار تاریخی رهایی می‌دانند. از نظر من باید به شرایطی (یا خلق شرایطی) اندیشید که انسان رنج‌دیده (در بیان شما) بتواند خود کارگزار رهایی خود شود یا به بیان رانسیر بتواند به جای خود و برای خود سخن بگوید. شهروند فلورانس باید بپذیرد که هنجارها فقط تا زمانی حاکمند که سوژه‌هایی باشند که به آنها عمل کنند؛ سوژه‌هایی که برای ساماندهی خودشان در ارتباط با این هنجارها، برای واژگون‌کردن و دوباره برقرارکردن آنها به شیوه‌هایی متفاوت، حداقلی از آزادی را حفظ می‌کنند. شهروند فلورانس باید همچون فوکو به تعریف اخلاق در فرآیندی که فرد خود را به‌مثابه سوژه یعنی منشاء آفرینش، نقد و مقاومت بیندیشد. 
بی‌تردید لازمه تحقق چنین نگرشی در نخستین گام پذیرش این آموزه رانسیر است که سیاست راستین همان فرآیند خلق سوژه‌های سیاسی یا روند سوژه‌مند شدن توده‌ها در عرصه سیاست است؛ فرآیندی که طی آن مطرودان جامعه قدم پیش می‌گذارند تا خود حرف دل خویش را به زبان آورند، و از جانب خویش سخن بگویند و بدین‌سان ادراک جهانیان را از چند و چون فضای اجتماعی دگرگون کنند، چندان که مطالبات‌شان در این فضا جایگاهی مشروع و قانونی بیابند. از این‌رو، رانسیر برخلاف هابرماس، تاکید دارد که مبارزه سیاسی به مفهوم واقعی آن، نه بحث و جدلی عقلانی بین افراد و گروه‌هایی با علایق مختلف، بلکه در عین حال، پیکار هر کسی است برای آنکه صدایش را به گوش‌ها برساند و حرفش به‌عنوان شریکی برابر و قانونی در مباحثات و منازعات سیاسی ارج شناخته شود. 
‌دیدگاه شما درباره نحله‌های مختلف نتیجه‌گرایی چیست؟ شما برای جامعه ایران پراگماتیسم را می‌پسندید یا سودگرایی؟ و کدام سودگرایی را؟ خودگرایی، دیگرگرایی یا همه‌گرایی؟ 
می‌دانیم نحله‌های نتیجه‌گرا ارزش عمل و اخلاقی بودن آن را با توجه به نتیجه‌ای که از آن حاصل می‌شود، قضاوت و ارزیابی می‌کنند. از این منظر، اعمال با توجه به نتایج‌شان مطلوب، درست و خوب هستند. به بیان دیگر، درستی اعمال از جهت اخلاقی به نتایج آن عمل وابسته است. چون انگیزه‌های عمل یا قواعد مورد نیاز برای آن عمل در این امر دخیل هستند. در مقابل، با خودشیفتگی اخلاقی کانتی آشنا هستیم که (همان‌گونه که قبلا گفتم) معیار اخلاقی غایی را چیزی جز پیروی از اصول اخلاقی خویش بدون توجه به پیامدهای آن در جهان واقعی، نمی‌داند. اما سودگرایان تنها معیار نهایی درباره صواب، خطا و الزام را سود می‌دانند و معتقدند غایت اخلاقی‌ای که باید در تمام اعمال‌مان به دنبال آن باشیم، بیشترین غلبه ممکن خیر بر شر (یا کمترین غلبه ممکن شر بر خیر) ‌در کل جهان است. جرمی بنتام در کتاب «مقدمه‌ای بر اصول اخلاقیات و قانون‌گذاری»، با بهره بردن از آرا و آموزه‌های هابز و هیوم، خیر اخلاقی را با فایده توأم کرده و با سودمندی معادل گرفته و فایده سودمند را به‌مثابه افزایش لذت و کاهش درد تعریف می‌کند. 
من به اخلاقی می‌اندیشم که آغاز آن دوست داشتن همه است، گرچه (به تعبیر فروغ فرخزاد) پایان راه ناپیداست، من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. همه انسان‌ها مخلوق خداوند هستند و از این منظر باید آنان را دوست داشت، زیرا خداوند با وجود اینکه از رگ گردن به آنان نزدیک‌تر است و با اینکه از تمامی مکنونات آنان آگاه است، آنان را دوست می‌دارد، تحمل می‌کند و کن فیکون خود را بر آنان (در موارد بسیار نادر) جاری نمی‌کند. 
شما می‌گویید، «پذیرش این گفته پل فیرابند که انسان زمانه ما در بطن و متن نوعی «آنارشیسم نظری» زیست می‌کند، چندان سخت نیست.» با این حساب نمی‌توان به زیست اخلاقی اندیشید؟ 
نخست بگویم که منظور من از آنارشیسم نظری لزوما ره به بی‌قاعد‌گی و پراکندگی محض نمی‌برد، بلکه نشان از آن چیزی دارد که فوکو آن را قاعده‌مندی در کثرت، انتظام در پراکندگی یا وحدت در کثرت می‌نامد. با این بیان، تلاش می‌کنم فاصله انتقادی خود را با نظریه فیرابند، به ویژه آن‌گونه که در کتاب «ضدروش» مطرح می‌شود، حفظ کنیم. خب با این مقدمه کوتاه دو فرض متصور است: نخست اینکه زیست اخلاقی را ذاتی شرایط یا جامعه بسامان (به بهره‌ای آزادانه از ترمینولوژی راولز) بدانیم که در آن نوعی سامان یا وحدت نظری و عملی حاکم است (جامعه‌ای مرکب از «خودی‌ها» و «دگرهای خودی‌شده») و دوم آنکه زیست‌ اخلاقی را در گرو شرایط و جامعه‌ای آزاد، متکثر و دگرپذیر ببینیم. من همان‌گونه که در پاسخ به پرسش‌های دیگر شما تصریح کرده‌ام، اساسا اعتقادی به زیست اخلاقی بدون حضور دگر ندارم. به بیان دیگر، معتقدم در «جامعه جماعتی خودی‌ها» که در گستره آن جز طنین یک صدا شنیده نمی‌شود، قبلا اخلاق زیر سایه سنگین پاک‌کن محو شده است. 
‌ در فرآیند علمی نه تنها عقلانیت، بلکه نیرنگ‌ها، تبلیغات و پیش‌فرض‌های اثبات نشده فلسفی بی‌شماری وجود دارند. هیچ «عقلانیتی» فراگیر نیست. اینجا اخلاق چه حکمی دارد؟ 
دقیقا چون این‌گونه است، اخلاق موضوعیت می‌یابد. لحظه‌ای فرض کنیم در زمانه‌ای می‌زییم که در زیست‌جهان ما اثری از نیرنگ، فریب، تبلیغات و پیش‌فرض‌های اثبات‌نشده فلسفی نیست و عقلانیتی فراگیر همه‌جا دامن‌گستر شده است، اینجا اخلاق چه حکمی دارد؟ به سخن دیگر، اگر «نااخلاق» به مثابه دگر «اخلاق» وجود و حضور نداشته باشد، اخلاق نیز معنا نمی‌یابد. 
‌ شما از اتوسایکی در عرصه سیاست دفاع می‌کنید و اعتقاد دارید، بسیاری از فلاسفه سیاست از قدیم تا جدید از فارابی تا آنارشیسم، پراگماتیسم و پساساختارگرایی به گشایش نسبت به دیگری تاکید می‌کنند و اعتقاد دارند که این گشایش عین عدالت است. اتوسایکی چگونه حاصل می‌شود؟ و محصول چیست؟ 
«در پرتو نشت و رسوب فرهنگ اعتدال در جوامع بشری. اعتدال، همان‌گونه که ارسطو به ما می‌گوید، فضیلتی اخلاقی است. انسان آن را همچون فضیلتی عقلی از طریق آموزش فرا نمی‏گیرد، بلکه در روند تجربه به آن خوی می‌کند. از این رو، آدمی باید مراقب باشد تا در روند کنش و رفتار میانه‏روی او خلل و سکته‌ای وارد نشود تا فردی معتدل بار‌‌اید. با این حال، قصد و نیت شخصی فرد فقط بخشی از کل روند را رقم می‌زند. تربیت اولیه در این رابطه نقش مهمی دارد و این والدین و اطرافیان فرد هستند که در این مورد نقش مهمی را ایفا می‌کنند. بنابراین، می‌توان گفت که معتدل بودن یا نبودن یک فرد بستگی به آن دارد که او چگونه تربیت یافته و چگونه به‏طورکلی با زندگی کنار آمده است. 
از رهگذر نهادینه شدن فرهنگ خود- حد نگهداری (self-limitation) و به‌رسمیت شناختن و احترام به دیگربودگی دیگران. به بیان دریدا، مسوولیت اخلاقی چنین حکم می‌کند که دیگر بودگی سایرین را محترم بداریم. دقیقا همین حرمت به دیگری است که به تصریح هایدگر، به انسان بودن ما معنا می‌دهد. از رهگذر ایجاد دنیای هم‌بودگی(Co-being)بین‌الاذهانی و بین‌فرهنگی، که موضوعش، نه فاصله گرفتن از دیگری و رفتن به حوزه بی‌تفاوتی مبتنی بر برون‌بودگی(externality) و نه جذب یا تصاحب دیگری، که نوعی درهم‌آمیختگی خود-دیگری است. ما باید خود را متعهد به تجربه غیریت دیگری بدانیم و بنماییم. باید به امر سهیم شدن در دیگری و غیریت دیگری و بیش و پیش از همه به «دوست داشتن دیگری» به‌مثابه یک ارزش و اصل اخلاقی بنگریم. به بیان فروغ فرخزدا: «آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه ناپیداست. من به پایان دگر نیندیشم، که همین دوست داشتن زیباست.» 
روایت شده که بودا هرگاه با بی‌احترامی یا بدرفتاری کسی مواجه می‌شد، از او تشکر می‌کرد! وقتی علت را می‌پرسیدند، بودا پاسخ می‌داد: زندگی آینه‌ای است که ما خود را در آن می‌بینیم. نوع رفتار دیگران با ما نشانه وجود منشا آن‌نوع رفتار در خود ماست که به‌عنوان همسان جذب شده است. و به این‌‌گونه می‌توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه اعدام می‌کشانی! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب. و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می‌فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس. و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی‌افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو. و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفت‌وگو می‌پردازی و آنها را متقاعد می‌سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می‌کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل. 
شما می‌نویسید در ساحت کهن/ فرا/ پیراسیاست نمی‌توان از اخلاق و نیک‌روانی سخن گفت چرا؟ 
زیرا در چنین ساحت‌هایی تنها سیاستی که امکان تحقق می‌یابد، سیاستی است برای مسکوت گذاشتن قابلیت ثبات‌شکنی امر سیاسی و کوشش در راه انکار یا تحت قاعده درآوردن آن به هر نحوی که ممکن باشد: این یعنی (1) بازگشت به نوعی بدنه اجتماعی ماقبل سیاسی، تثبیت قواعد رقابت سیاسی و نظایر اینها؛ (2) تدارک «سازوبرگ دفاع» در مقابل صداهای مختلف و هویت‌های متمایز سیاسی؛ (3) تعریف و تثبیت نوعی فضای اجتماعی همگن با ساختاری اندام‌وار، نوعی فضای بسته سنتی که هیچ قسم خلا یا فضای تهی به جای نمی‌گذارد که در آن رخداد سیاسی سرنوشت‌سازی امکان وقوع یابد؛ (4) کوشش برای حذف مخاصمات از صحنه سیاست به مدد تنظیم و تنسیق قواعد و هنجارهای لازم‌الاتباعی که جایی برای فوران روال پرشور دادخواهی و سرریز آن در سیاست راستین باقی نمی‌گذارد؛ و (5) کوشش در راه حذف کامل ابعاد سیاسی کشمکش از طریق به افراط‌کشاندن آن با توسل به شیوه‌های نظامی مستقیم و نظامی کردن عرصه سیاست. 
‌ نیک‌روانی سیاسی از لحظه‌ای موجودیت می‌یابد که نادیده‌ها دیده شوند، ناشنیده‌ها شنیده شوند. نیک‌روانی تنها در پرتو به رسمیت شناختن دگر معنی می‌یابد. یعنی شما سیاست‌ورزی اخلاقی را در شقه سوم سودگرایی یعنی دیگرگرایی می‌دانید؟ 
برای من سیاست و اخلاق صرفا با به رسمیت شناختن دگر معنا می‌یابند. اما به معنای گرفتارآمدن در چنبره مکتب اخلاقی سودگرا نیست، زیرا همچون سودگرایان اصل سود را تنها معیار نهایی درباره درستی و نادرستی و ارزش و الزام اخلاقی نمی‌دانم و معتقد نیستم غایت اخلاقی‌ای که باید در تمام اعمال و رفتارمان به دنبال آن باشیم، بیشترین غلبه ممکن خیر بر شر یا کم‌ترین غلبه ممکن شر به خیر در کل جهان و برای همه انسان‌هاست و نیز همچون آنان بر این نظر نیستم که به نفع خود ماست که منفعت دیگران را در نظر بگیریم. اگر ما به وعده‌هایمان وفا نکنیم، نمی‌توانیم از دیگران توقع وفا به عهد داشته باشیم و این در مجموع به ضرر ما تمام می‌شود. بلکه معتقدم، بودن بدون غیر سقوط از هستی و شیوه‌ای غیراصیل بودن (با بیانی هایدگری) است، بنابراین، ما باید به دیگری به اعتبار قانون اخلاقی کلی و جهان‌شمولی که در درون هر یک از ما ماوی دارد حرمت ‌نهیم (با بیانی کانتی). 
‌ دکتر سروش دباغ می‌گوید، اگر سیاستمدار بتواند عمل و تصمیم سیاسی خود را چنان توجیه کند که رفتارش به‌خاطر پاسداشت منافع ملی باشد، می‌توان توجیه او را پذیرفت. آیا می‌توان نسبت اخلاق و سیاست را براساس منافع ملی تعریف کرد؟ در این میان، جایگاه حقوق بشر کجاست؟ آیا می‌توان به‌نام منافع ملی حقوق بشر را نادیده گرفت؟ 
به نظر من با این بیان نمی‌توان مشکل پیچیده و دیرینه رابطه سیاست و اخلاق را مرتفع کرد. زیرا، اولا، منافع ملی همچون سایر مفاهیم انسانی و اجتماعی یک «دال تهی» است و معنای خود را در بستر گفتمان‌های متفاوت می‌یابد. ثانیا، این‌گونه مفاهیم در عمق و گستره بسیاری آغشته به ملاحظات و مناسبات قدرت هستند و معمولا در بستر گفتمان مسلط معنای استعلایی و اجرایی خود را می‌یابند. ثالثا، همواره می‌توان در زیر آستر و روکش مخملین منافع ملی نوعی خشونت گفتمانی و اخلاقی کریه را پنهان دید و رابعا، به گواه تاریخ، اندیشیدن به «امر ملی» همواره مستلزم نوعی دگرسازی و حذف بوده است. بنابراین، در بسیاری از مواقع ما در تقاطع منافع ملی و منافع بشری ایستاده‌ایم. البته این به معنای امتناع یک رابطه همزیستی مسالمت‌آمیز و توازی و تعامل این دو نیست. باید بپذیریم که فهم از هستی‌ای به‌نام «بشر» و حقوق و منافع آن نیز به تعداد گفتمان‌ها متکثر و متعدد است. 
می‌دانیم که بسیار پیشتر جان استوارت میل، منفعت و سود عمومی مطلوب را، یعنی آن‌گاه که بدون درنظر گرفتن منافع شخصی جلوه می‌کند، در تعیین ارزش اخلاقی اصل می‌دانست. به دیگر سخن، وی در ارزیابی اخلاقی افعال، به میزان سود و زیان مترتب به نوع کار و نیز ملاک بیشترین سود برای بیشترین افراد توجه می‌کند. از منظر او، چنانچه میان منافع شخصی و منافع عمومی تزاحم و اختلافی به وجود آید، باید نفع عمومی را به نفع شخصی ترجیح داد. اما اندیشه‌ورزانی همچون بنتام نیز به‌ما می‌گویند که با این معیار، یعنی سود عمومی، نمی‌توان در ارزش اخلاقی اعمال قضاوت کرد، زیرا در موارد بسیاری ممکن است توجه به سود عمومی با منافع شخصی مغایرت و تعارض داشته باشد. منتقدان نظریه اخلاقی استوارت میل همچنین می‌افزایند که ترجیح دادن منافع دیگران به خود یک حکم بدیهی عقلی نیست.
همین‌جا باید تاکید کنم که از این موضع نظری (نقد نظریه استوارت میل) نباید ره به نوعی کورتالیسم برد و هرکاری که به لذت فرد بینجامد، خوب و هر کاری که رنج‌آور را بد، یا به بیان دیگر نباید معیار و ملاک ارزش‌های اخلاقی را لذت شخصی فرض کرد. 
براساس گفته جان استوارت میل، نهاد اخلاقی سیاست و سیاست‌ورزی اخلاقی بر سیاستمدار اخلاقی ترجیح دارد، آیا سیاستمدار بی‌اخلاق می‌تواند تصمیم اخلاقی بگیرد؟ 
اینجا شأن و منزلت و موقف و موقعیت «تصمیم» بسیار مهم است. اگر در جامعه‌ای زیست می‌کنیم که یک فرد یا عده‌ای قلیل (الیگارشی یا اریستوکراسی) ارباب تکین و بی‌همتای «تصمیم» هستند، بی‌تردید از ذات نایافته از هستی‌بخش نمی‌توان انتظار هستی‌بخشی (در اینجا کنش و تصمیم اخلاقی) داشت. اما در جوامعی که یک نظام مردم‌سالار و مبتنی بر قانون حاکم است، سیاستمدار غیراخلاقی نیز لاجرم از رعایت ضوابط و قواعد اخلاقی در هر تصمیم و تدبیر خود است. بگذارید از مشخص کردن تقدم و تاخر نهاد اخلاقی و سیاستمدار اخلاقی عبور کنیم، چون به نظر من رابطه‌ای یک‌سویه و علت و معلولی میان آنها حاکم نیست. 
‌ این سوال اساس این مصاحبه است: آیا پاکبازان دنیای سیاست می‌توانند بر دست‌های آلوده غلبه کنند یا نتیجه محتوم زیست اخلاقی، خانه‌نشینی است آیا اخلاق‌گرایان در نهایت به ملامت نمی‌رسند؟ 
اگر فراطرازی (به تعبیر پوپر) در سیاست وجود داشته باشد، بی‌تردید ناظر بر ایقان و اطمینان به این «امکان» (قطع دست‌های آلوده) است. اگر چنین فراطرازی (و باور به آن) وجود نداشته باشد، اساسا تمایلی به درانداختن طرحی از نوع «سیاست راستین» و گرایشی برای «سوژه‌مندی سیاسی» وجود نخواهد داشت. در جوامع از نوع نخست، همواره با نوعی خشونت اخلاقی مواجه هستیم، یعنی هرگاه از سیاستمدار می‌پرسیم «اگر عاشق مردمت بشوی چه می‌کنی؟» جواب می‌دهد: «طرحی از او می‌کشم و مطمئن می‌شوم که به آن شبیه شود. اگر بپرسیم: «کدام شبیه شود؟ آن طرح؟» سیاستمدار بی‌درنگ خواهد گفت: «نه، مردم.» بنابراین، در این گستره نظری تنها اصل پذیرفته اخلاقی میزان قرب و نزدیکی یا شبیه‌بودگی‌/ شدگی افراد جامعه با این طرح (تصمیم) است و لاغیر. 
پاکباز دنیای سیاست هیچ‌گاه نباید به خود بقبولاند که در نقش قورباغه داستان منوچهر احترامی ظاهر شود؛ داستانی با این مضمون که: مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند. قورباغه‌ها به لک‌لک‌ها شکایت کردند. لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند. لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها. قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده‌ای از آنها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند و همپای لک‌لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند. حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که برای خورده شدن به دنیا می‌آیند. تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی‌مانده است: اینکه نمی‌دانند توسط دوستانشان خورده می‌شوند یا دشمنانشان. به روایتی دیگر، این پاکباز دنیای سیاست، نباید خود را در معرض و مسیر نوعی «خمودگی آموخته‌شده» قرار دهد و باید بداند که رهایی از جفا و جور سیاست جز با توسل به خود سیاست (دیالکتیک سوردل) ممکن نیست. 
مشکل جامعه ما نبود فضائل اخلاقی است یا عدم رعایت قانون؟ آیا می‌توان همه اخلاق را بر همه قانون تعمیم داد؟ 
دل‌آشوبه من تعمیم همه اخلاق بر همه قانون یا بالعکس نیست، زیرا چنین امری را نه ممکن می‌دانم و نه مطلوب. اما سخت دل‌مشغول پاسخی برای این پرسش هستم که آیا اساسا می‌توان به انسان اخلاقی ایرانی اندیشید که در همان حال که عادات و شیوه‌های متعارف، مرسوم و مالوف قضاوت‌های اخلاقی و در واقع ضداخلاقی، خود را متزلزل می‌سازد، به نظم و سامان اخلاقی بیندیشد که رابطه‌اش با قانون ضرورتا رابطه دوگانه متضاد و متخالف نباشد. نمی‌دانم برای جامعه امروز ما چقدر مفید و رهگشاست که به مشرب فوکویی، از اخلاق قانون‌زدایی کند یا بالعکس. اما می‌دانم بسیاری از ایرانیان به‌واسطه شکل‌گیری یک انگاره تاریخی، قانون را معمولا به‌مثابه «دگر بزرگ»ی (در بیان لاکانی) می‌بینند که با قدرت و سیاست عجین شده و از اخلاق صرفا به عنوان یک روکش و آستر بهره می‌برد و به عنوان منشا گفتار و رفتار و تمنا و تقاضا و میل مشروع و مقبول تابعان و تشخیص و تفکیک شهروند مطیع و سرکش عمل می‌کند. بنابراین، جامعه امروز ما هم از نهادینه نشدن قانون و هم از عدم نشت و رسوب بسیاری از هنجارها و ایستارهای اخلاقی (به‌ویژه در عرصه سیاست و قدرت) رنج می‌برد. 
‌ حجاریان می‌گوید، جامعه ما در مرز آنارشیسم حقوقی است آیا باید وظیفه‌گرایی اخلاقی را نهادینه کرد؟ و اخلاق را هم‌چون قانون بر پیکره اجتماع تحمیل کرد؟ 
اخلاق تحمیلی هر چه باشد نه «اخلاق» است و نه «اخلاقی.» اخلاق رابطه وثیق و ضروری با میل و اراده افراد نیز ندارد. به گفته ماکس وبر «اخلاقیات، کالسکه‌ای نیست که بتوان آن را بنا به میل و بسته به موقعیت برای سوار یا پیاده‌شدن متوقف ساخت. پس ما همواره با این پرسش مواجهیم که: آیا گروهی از ما یا حتی همه ما با هم می‌توانیم بخواهیم که چیزی به عنوان اخلاق ارزش یابد و جامعه (و یا مجبور) به رعایت آن ملزم شود؟ به نظر من هر پاسخ مثبتی به این پرسش، لاجرم ما را وارد قلمرو قانون می‌کند. تنها قانون است که به مثابه یک دگربزرگ خود را بر جامعه تحمیل می‎کند و از انسان‌ها می‌خواهد که به نام او و با زبان او سخن بگویند و رفتار کنند. اما همان‌گونه که قبلا گفتم اخلاق از جنس و نوع قانون نیست. بنابراین با اراده و خواسته گروهی خاص گره نخورده و امکان تحمیل آن به جامعه وجود ندارد. من اساسا نسبت به کاربرد واژه آنارشی و آنارشیسم در جامعه امروز ایرانی حساسیت دارم. زیرا نوعی خشونت گفتمانی در آن می‌بینم که برای دگرسازی و حذف و طرد مفاهیمی همچون «کثرت‌گرایی» (در اینجا کثرت‌گرایی حقوقی) به‌کار می‌رود. این نگاه همواره از استعداد ره بردن بر نوعی استبداد نظام حقوقی تکین و یگانه، نادیده انگاشتن هویت‌های متمایز و وظیفه‌گرایی ایدئولوژیک (از نوع ارتدوکس) برخوردار است. البته مطمئن هستم که حجاریان از این بیان این منظور را مراد نمی‌کند.

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٧
تگ ها :

از کوبیده های سه هزار تومانی مشهد تا لشکر کشی به هتل وارویک نیویورک!

زمان زیادی از آن مهمانی پرسروصدا در مشهد نگذشته است. آبان 1388 بود که رسانه های حامی دولت خبری را با تبلیغات زیاد منتشر کردند: "بعد از آنکه رییس جمهور مطلع شده اعضای کارگروه های تخصصی خراسان رضوی در سفر هیات دولت به این استان شام گرانقیمتی خورده اند، زیر فاکتور یک میلیون و هفتصد و پنجاه و پنج هزار تومانی نوشت که ما به التفاوت قیمت این غذای گران قیمت با چلوکباب کوبیده ساده از جیب سفارش دهنده غذا اخذ و به حساب نهاد واریز شود. احمدی نژاد معتقد بود که غذای 150 نفر حاضر در آن جلسه باید بر اساس هر پرس کوبیده به قیمت سه هزار تومان باشد و یک میلیون و 215 هزار تومان به بیت المال بازگردد.

فاکتور

 

فاکتور خبرساز و دستخط رئیس جمهور
که از سوی طرفدارانش به عنوان سند ساده زیستی و حساسیت رئیس جمهور در حفظ بیت المال عنوان شد

رسانه های حامی رییس جمهور با تعریف و تمجید فراوان، فاکتور و دستخط رییس جمهور در زیر آن را منتشر کردند و دفتر امور رسانه های نهاد ریاست جمهوری طی اطلاعیه ای اعلام کرد: دستخط رییس جمهور محترم در هامش این سند قرینه دیگری بر صفات ستوده خادم خستگی ناپذیر ملت است که شعار عدالت و دفاع از بیت المال و ساده زیستی را در عمل نیز به اثبات رسانده است.

اینک اما در دو سال اخیر اتفاقاتی افتاده است که دیگر کسی به آن مابه التفاوت چلوکباب کوبیده سه هزار تومانی و غذای اعیانی استانداری مشهد فکر هم نمی کند چه آنکه صحبت از پرونده های میلیاردی برخی مسوولان و اختلاسی است که رکورددار اختلاس های تاریخ ایران شده است.

اما آنچه باعث شد این چند سطر نوشته شود، انتشار اخباری راجع به تعداد همراهان رییس جمهور در سفر نیویورک و نیز حضور برخی از افراد غیرمسوول در این سفر رسمی است.

طبق آنچه در رسانه ها منتشر شده و تاکنون از سوی مقامات رسمی دولت تکذیب هم نشده است، رییس جمهور به همراه یک هیات یکصد نفری به سفر نیویورک رفته بود تا 20 دقیقه در مجمع عمومی سخنرانی کند و چند ملاقات و مصاحبه هم داشته باشد!

زنان هیات ایرانی درنیویورک

 

این عکس به نقل از رویترز زنان هیات ایرانی را در حال ورود به وارویک هتل (محل اقامت هیات ایرانی) نشان می دهد.
همسران بقایی و مشایی هم عضو هیات ایرانی بودند!

اعزام هیأت های پر جمعیت معمولاً در سفرهایی مرسوم است که رییس یک کشور به کشوری که با آن دارای روابط گسترده اقتصادی هستند می رود و به همراه خود علاوه بر دولتمردان ، تعدادی از فعالان اقتصادی را نیز می برد تا بتوانند به رایزنی های مربوط بپردازند.

اما سفر به نیویورک که یک سفر تشریفاتی سالانه است، هرگز نیازی به این لشکرکشی ها ندارد و با 20-10 نفر هم می شد سفر را به بهترین وجه انجام داد.

واقعا چه نیازی بود یکصد نفر شال و کلاه کنند و با پول این ملت به نیویورک بروند تا در کنار ماموریت رسمی رییس جمهور، یک هفته ای را در نیویورک تفریح و استراحت کنند؟!

آیا حضور ده ها نفر اضافی در یکی از هتل های گرانقیمت نیویورک هزینه بیشتری بر بیت المال تحمیل می کند یا آن مابه التفاوت کباب کوبیده با غذای به اصطلاح اعیانی استانداری خراسان؟!

این تناقض چگونه قابل جمع است که رییس جمهور زیر فاکتور یک رستوران در مشهد را پاراف می کند که حداکثر غذایی که با پول بیت المال می شود خرید، کوبیده سه هزار تومانی است ولی وقتی پای سفر نیویورک به میان می آید یکصد نفر را با خود همراه می برد و یک هفته با پول بیت المال آنها را در یکی از بهترین هتل های نزدیک به مقر سازمان ملل (هتل وارویک) اسکان می دهد؟!

راستی مابه التفاوت هزینه های افرادی که باید می رفتند و "افراد اضافی" را چه کسی خواهد داد؟ مابه التفاوتی که احتمالا (!) بالاتر از آن یک میبیون و 200 هزار تومان کوبیده های مشهد است!

هتل

 وارویک

 

هتلا وارویک ؛‌ محل اقامت احمدی نژاد و همراهان در نیویورک

در طول این سفر البته برخی رسانه ها به این که چرا احمدی نِژاد و همراهانش در فلان هتل گرانقیت اسکان یافتند‌ ، انتقاداتی مطرح نمودند که البته به نظر نمی رسد وارد باشند. هیچ اشکالی ندارد رئیس جمهور ایران با بهترین پروازها به سفر برود و در بهترین هتل ها اقامت کند  ؛ قرار نیست که رئیس جمهور ما در مسافرخانه های معمولی سکنی گزیند! بلکه سخن بر سر این است که افراد غیر مسوول و فامیل ها در این سفر چه می کردند؟!

جالب اینجاست در این سفر که حتی یک نماینده مجلس نیز حضور نداشت، تعدای از فامیل های دولتمردان نیز حضور داشتند.
 روز گذشته خبری در رسانه ها منتشر شد مبنی بر اینکه پسر، دختر، داماد و نوه رییس جمهور و نیز دختر اسفندیار رحیم مشایی در این سفر حضور داشتند.

در واکنش به این خبر، دفتر ریاست جمهوری طی اطلاعیه ای همراهی "دختر، داماد و نوه احمدی نژاد را تکذیب کرد ولی درباره حضور بقیه از جمله پسر احمدی نژاد و دختر مشایی چیزی نگفت.
به راستی چه لزومی داشت پسر احمدی نژاد به همراه همسرش -دختر مشایی- در سفر سازمان ملل حضور داشته باشد؟ آیا در مذاکرات ایفای نقش می کردند یا امور اداری سفر را رتق و فتق می نمودند؟! آیا آقایان احمدی نژاد و مشایی به همانند ماجرای کوبیده های مشهدی هزینه سفر بچه هایشان را از جیب خواهند داد؟!
یک بام و دو هوا که نمی شود!

البته بر حضور همسران رییس جمهور و وزیر خارجه انتقادی وارد نیست چه آنکه در جهان چنین چیزی مرسوم است و حتی گاه همسران سران و دیپلمات ها نیز با یکدیگر دیدارهای تشریفاتی و نمادین دارند کما اینکه همسر رییس جمهور ایران در بازگشت از نیویورک، با همسر رییس جمهور سودان دیدار داشت.

یک 

عکس نه چندان قدیمی از احمدی نژاد

 

عکسی نه چندان قدیمی از رئیس جمهور ساده زیست!

اما بردن یکصد نفر و از جمله تعدادی از بستگان و همسران برخی مقامات دیگر دولتی نامی جز بهره مندی شخصی از بیت المال و بودجه عمومی ندارد و با شعارهای ساده زیستی و حفظ بیت المال و نان پنیر خوردن ها در سفرهای استانی فاصله ای از زمین تا ثریا دارد!

* عصر ایران
  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠
تگ ها :

خاطراتی از بهزاد نبوی

 

خاطرات منتشر نشده بهزاد نبوی: از نصب کولر برای خانه مهستی و زندگی مخفیانه تا 3ساعت نماز روزانه
 
 
ماه نامه «نسیم بیداری» در شماره شهریورماه خود بخش هایی از خاطرات بهزاد نبوی، سخنگوی دولت شهید رجایی را منتشر کرده است.

بخش­هایی از این مطلب در زیر آمده است:

*من متولد ۱۳۲۱ در تهران هستم. پدرم اهل سبزوار ومادرم تبریزی است. هر دو برای ادامه تحصیل به تهران آمده ودر این‌جا باهم آشنا شده وازدواج کردند. نسب پدری من به مرحوم حاج ملاهادی سبزواری می‌رسد... ولی در عین حال پدر بنده متخلق به خصوصیات وخلقیات پدر وجدش نبوده وبا آن‌ها از نظر فکری وعقیدتی تشابهی نداشت. از نظر خانواده مادری نیز پدربزرگم در زمره روشنفکران فعال در انقلاب مشروطیت به شمار می‌‌رفت. او در حزب «اجتماعیون وعامیون» - که بعد از انقلاب مشروطیت به وجود آمد- عضویت داشت.

*مادرم نیز یک خانم تحصیل‌کرده و مدرس دانشگاه بود وبه دلیل اختلافاتی که با پدرم داشتند، در زمان طفولیت بنده، از هم جدا شدند. تا آن‌جایی که به خاطر دارم مادرم به طور مداوم ومستمر کارکرده و تا مدت‌ها تامین معاش دایی‌ها، خاله‌ها وپدربزرگم را برعهده داشت. من تقریبا تمام کودکیم را با پدربزرگم گذارندم ودر حقیقت روحیاتم در خانه اوشکل گرفت...

*پدربزرگم از سال۱۳۱۵ تا شهریور۱۳۲۰ در زندان رضاشاه گرفتار بود. در آن زمان یک گروه ۱۰۲ نفری- به دنبال گروه ۵۳ نفره تقی ارانی- دستگیر شدند، که پدربزرگم نیز در شمار آنان بود. رژیم رضاشاه به پدربزرگم اتهام زده بود که با گروه «۵۳ نفر» همکاری داشته است. ولی وی همیشه این اتهام را تکذیب کرده وحتی نسبت به خصوصیات فردی وفکری بسیاری از اعضای آن گروه ورفتارشان در زندان انتقاد داشت. واقعیت ماجرای دستگیری آن مرحوم این بود که تحصیلات عالیه خود را قبل وبعد از انقلاب اکتبر روسیه در آن کشور به پایان رسانده بود وبه همین دلیل به زبان روسی مسلط بود. به همین دلیل، در دوران رضاخان در یک شرکت پنبه ونئوپان روسی به عنوان مترجم مشغول کار شد. ایشان می‌گفت: «سرپاس مختاری رئیس شهربانی رضاشاه چندبار پیغام داده بود که تو باید برای ما جاسوسی کنی ومن گفتم: جاسوسی نمی‌کنم وچون جاسوسی نکردم برایم پرونده-سازی کرده ودستگیرم کردند.»

* به یاد دارم در روز ۲۹ تیرماه ۳۱، با یکی از دایی‌هایم در تظاهرات برضدقوام وبه نفع مرحوم مصدق شرکت کردم. در میدان مخبر‌الدوله-چهارراه استقلال کنونی- تظاهرات بود. حدود دویست متربالا‌تر، سربازان مسلح حکومت نظامی، خیابان را بسته بودند وبه طرف مردم تیراندازی می‌کردند. مردم هم از کوچه وخیابان‌ها بیرون آمده وشعار می‌دادند وبا حمله پلیس وماموران حکومت نظامی به داخل کوچه‌ها وخیابان‌ها فرعی فرار می‌کردند. دایی‌ام مرا در خیابان ظهیر‌الاسلام نگه‌داشت وخودش به جمعیت کوچکی- بالغ بر صد نفر- در سرخیابان ملحق شد. دایی‌ام چون صدای کلفت و رسا داشت رهبری جمع برای شعار دادن را به دست گرفت، مامورین هم واکنش نشان داده، تیراندازی کردند. همه فرار کردند، اما دایی‌ام کله شقی کرد وهمان‌جا ایستاد وبا مامورین درگیر شد. چند دقیقه قبل از این واقعه نیز یکی از تظاهر کنندگان به ضرب گلوله سربازان به شهادت رسیده بود ومن شاهد آن صحنه بودم، تصور کردم که دایی‌ام را هم خواهند کشت. در نزدیکی محلی که ایستاده بودم، مقداری سنگ وآجر برای تعمیر پیاده‌رو ریخته بودند. یک سنگ برداشتم ودر حالیکه فریاد می‌کشیدم دایی‌ام را کشتند، به سمت مامورین دویدم. به عقلم نمی‌رسید که ممکن است این کار فایده‌ای نداشته باشد، اما در این سن وسال، این تنها کاری بود که به ذهنم رسید. اقدام من باعث به هیجان آمدن جمعیتی که به داخل خیابان‌های فرعی فرار کرده بودند، شد. آن‌ها نیز آن پاره سنگ‌ها را برداشته وبه سوی پلیس حمله بردند. پلیس هم عقب نشست. به این ترتیب دایی‌ام از دست آن‌ها نجات یافت...

  * به همین دلیل از سال‌۱۳۴۷ هم زمان با تشکیل گروه مسلح، شرکتی را به اتفاق دو تن از هم‌دوره‌ای‌های دانشگاه ویک دوست دیگر برای انجام کارهای الکترونیکی ومخابراتی تاسیس کردیم... به تدریج وضع اقتصادی شرکت خوب شد. تصور همه این بود که من به عنوان یک پیمانکار فعال وپولدار دیگر به دنبال فعالیت سیاسی نیستم.... در اردیبهشت ۱۳۵۱ یکی از دوستانم خبر داد که تحت تعقیب است. لذا ماچهار نفری که کادر اصلی گروه بودیم، تصمیم گرفتیم مخفی بشویم. به این ترتیب از خردادماه آن سال زندگی مخفی من شروع شد.

*به خانواده‌ام هم گفتم: «به مسافرت می‌روم» در ابتدای دوران مخفی شدن نه خانه‌ای داشتیم نه یک شغل پوشش برای خود انتخاب کرده بودیم... برای این‌که در زندگی مخفی موفق شویم، چند روزی را به قبرستان‌های دولت‌آباد، واقع در جاده شهرری رفتیم. الان در آن‌جا آپارتمان‌سازی کرده‌اند، اما در آن زمان بیابان بود. به جز ما در آن قبرستان، شب‌ها قمارباز‌ها و قاچاقچیان هم می‌آمدند. شب‌ها در کنار قبر‌ها می‌خوابیدیم وبه این ترتیب زندگی مخفی را آغاز کردیم.

... *من قبل از اختفا سهام خودم را در شرکت با شرکا صلح کردم، آن‌ها هم هرچه که می‌توانستند پول تهیه کنند به من دادند. نزدیک به سیصدهزارتومان هم پول، به صورت چک‌های تضمینی هزار تومانی از آن‌ها گرفتم. این پول‌ها را هم در‌‌ همان دولت‌آباد داخل یک نایلون ضدرطوبت در کنار یکی از قبر‌ها چال کردم.... بلاخره پس از مدتی در یک مغازه سیم‌کشی کاری پیدا کردم.... اوایل خرداد دریک دکان سیم‌کشی در خیابان ولیعصر پایین‌تر از خیابان امام خمینی مشغول کارشدم. در آن فصل کار اصلی آ‌ن مغازه نصب کولر بود. اولین جایی که مرا برای نصب کولر بردند، اتفاقا نزدیک خانه خودمان ودر منزل خانم مهستی-خواننده معروف آن زمان-بود.

*با توجه به اینکه فرزندان صاحب مغازه دانشجو بودند ومغازه نیز در نزدیکی خانه خودمان بود پس از مدت کوتاهی آن شغل را‌‌ رها کردم... پس از چند روز در نازی‌آباد به عنوان شاگرد یک مغازه سیم‌کشی مشغول کار شدم... چند روز بعد در خیابان قلعه مرغی کنار ریل راه‌آهن جایی برای سکونت یافتم.

* من برای خودم شناسنامه جعلی درست کردم. در شناسنامه جعلی، اسم من حمید جها‌ن‌بین ومحل تولدم مراغه بود. لهجه‌ام را ترکی کرده بودم وبا همه به زبان ترکی صحبت می‌کردم...

*پس از آن‌که مرا دستگیر کردند یک بازرسی بدنی انجام دادند واز پشت به دست‌هایم دستبند زده و چشم‌هایم را نیز بستند. ابتدا اسم مرا پرسیدند. گفتم: «من حمید جهانبین هستم.» گفتند: «فلان فلان‌شده، به تو می‌فهمانیم که حمیدجهانبین کیست؟»

*فهمیدم قضیه لو رفته‌است. لذا سیانوری را که در دهانم بود را گاززده وخوردم، وشهادتین را زیرلب خواندم. سیانور باید خیلی زود اثر کند، اما چهارپنج دقیقه گذشت و خبری نشد!

*هفت روز به صورت مداوم از من بازجویی می‌کردند... پس از آن نیز تا دوماه به صورت‌گاه وبی‌گاه از من بازجویی می‌­کردند. بعد از دو ماه بازجویی من تمام شد، اما تا ۲۰ ماه در سلول انفرادی بودم...

*ازتمام دوران بیست ماهه زندان انفرادی، یک سال در اوین وبقیه را در قزل قلعه بودم. زندان اوین شرایط سخت‌تری داشت. در اوین نه ملاقاتی داشتیم ونه اجازه هواخوری منظم می‌دادند. گاهی اوقات تا دو ماه به هواخوری نمی‌­رفتیم....

در زندان اوین کتاب، روزنامه ورادیو مطلقا نداشتیم. بعد از ۴ ماه به اصرار زیاد به من یک قرآن دادند. روزهای اول زندان برای آدم خیلی سخت است. من هم در اوین حدود ده ما تنها بودم وبه غیرازتنهایی مساله شکنجه نیز بود.

*بعداز اینکه قادر به راه رفتن شدم تصمیم گرفتم که در سلول برنامه‌ریزی داشته باشم... حدود یک ماه و نیم پس از بازجویی مرا به سلول جدید منتقل کردند که پنجره‌ای کوچک داشت ودر نتیجه سلول هوای بهتری داشت. من بر اساس یک برنامه ریزی دقیق روزانه حدود۲۲ کیلومترپیاده‌روی می‌کردم. یعنی طول وعرض سلول را راه می‌رفتم. در سلول به صورت (L) راهپیمایی می‌-کردم. در روز پنج هزاربار طول وعرض سلول را طی می‌کردم. این راهپیمایی حدود ۱۰ ساعت طول می‌کشید. من خیلی سریع راه می‌رفتم وبرای اینکه سرم گیج نرود، در انتهای یک مسیر، در جهت عقربه‌های ساعت می‌چرخیدم ودر انتهای دیگر برخلاف عقربه‌های ساعت دور می‌زدم... درضمن پابرهنه راهپیمایی می‌کردم، خاصیتش هم این بود که کف پا پینه می‌بست واگر بعدامی-خواستند شلاق بزنند، مقاومت کف پا بیشتر می‌شد. حدود سه ساعت نیز در روز ورزش می‌کردم... ۴ ماه بعد به من قرآن دادند. وقتی را نیز برای قرائت قرآن در نظر گرفتم. در کنار راهپیمایی، ورزش وقرآن ۳ ساعت در روز نیز به خواندن نماز اختصاص داده بودم. از جمله نمازهای قضا ویا نمازهایی که فکر می‌کردم شاید مورد قبول نباشد....

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱
تگ ها :

خاتمی:برخی نه برای رای مردم اعتباری قائلند و نه مانعی دراعمال زور می​بینند

ئیس جمهور پیشین معتقد است: دعوای امروز هم پیش و بیش از آنکه سیاسی باشد دعوا برسر دو نوع تلقی از اسلام است.

به گزارش خبرآنلاین، سیدمحمد خاتمی در دیدار با شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران گفت:

اگاهی از اوضاع جهانی در روزگار ما که اجزاء جهان در ارتباط گستردهبا یکدیگر و سرنوشت اقوام و جوامع به هم پیوسته تر از گذشته است امر بسیار مهمی است و این جهان از راه آزادی در تفکر و آزادی در انتخاب راه و شیوه زندگی پدید می​آید و آزادی به این معنی است که پایه و مایه شخصیت و کرامت آدمیست.در اسلام ایمان راستین و اعتقاد اصیل آن است که از راه تفکر آزاد و انتخاب آزادآدمی به دست آید و تقلید و عادت زدگی در این مورد مردود است.

امروز که بشر به حق و حقوق خود آگاهی بیشتر یافته است وخواستار حاکمیت بر سرنوشت خویش است وجود تشکل ها و گروههای اختیاری نظیر همینانجمن شما یا حزب و تشکل ها ی مدنی لازم و گریز ناپذیر است.

شما مسلمان، ایرانی، دانشگاهی و دانشجو هستید. این سکوی پرش شماست به درون جهان و جامعه ای که در آن به سر می برید و حتی می توانیدآن را عوض کنید. اولین کاری که باید بکنید تأمل در مسلمانی است و تلاش برای درک عمیق و درستاسلام و پرهیز از عادت زدگی، خرافات و قدرت زدگی. دوم: تأمل در حال و روز ایران و ایرانی که ظرف حضور همه ما است.

دانشگاهی و جوان فرهیختهما نه تنها می تواند و باید در فرایند تحول مشارکت و حضور داشته باشد بلکه انتظاراین است که نقش پیشتاز و نوعی رهبری را ایفا کند. جنبش دانشجویی در متن جنبش اجتماعی معنی دار و مؤثر است ودردرجه اول درک جنبش یا دست کم زمینه های آن و تحلیل درست از تحولات و وقایع منتهی به روزگار ما لازم است.

شاید انگیزه بنیانگزاران دانشگاه و یا سیاست های پشت پرده، کندن جامعه از سنت و تبدیل آن به ماده خامی برای هضم در نظام جهانی سلطه بود و البته تربیت نیروهائی که بتواند درجهان امروز جامعه را مدیریت کند و متاسفانه نه شاهد پدید آمدن مدیریت تحول آفرین بودیم و نه خواست پایه گزاران تحقق یافت. زیرا خوشبختانه دانشگاههای مااز آغاز از پایگاههای ضدیت با استبداد و استعمار بودند و هستند.

پنج نکته برای انجمن اسلامی دانشگاه​ها: 1. شما که مسلمان هستید و بهمسلمانی خود افتخار می کنید باید آگاهی خود را نسبت به اسلام بالا ببرید و به متندین خدا و روح آن دسترسی پیدا کنید. 2. تاکید بر نقش انتخابات، روشنگری در باره اهمیت انتخابات در نظام که امنیت بنیادین جامعه در حضور و رضایت مردم. 3. تلاش برای اینکه دانشگاه پایگاه آزاد اندیشی باشد. آزاد بلکه ارزش تلقی شدن پرسش روح دانشگاه است. 4. سعی در فراگرفتن دانش وکسب مهارت های لازم و ‍ژرف نگری. 5. تلاش برای انتقال مردم سالاری از محیط دانشگاه به جامعه.

امروز ما شاهد امواج خروشان بیداری در منطقه و در میان جوامع مسلمان هستیم. همگی نیز در مسیر حذف و نفی دیکتاتوری و خودکامگی گام بر می دارند تا برسرنوشت خود مسلط شوند و این امر مبارکی است. آیا افتخار آمیز نیست که بخشی از روحانیت روشن ضمیر و آگاه ما نه تنها متوجه درک این نیاز بوده است بلکه درجریان تحول نقش پیشوائی و پیشتازی را ایفاد کرده است.

درانقلاب اسلامی ما نیزامام و همه مردم خواستار جمهوری بودند اینکه نظام مورد نظر، جمهوری اسلامی پیشنهاد شد نه امارت و خلافت اسلامی خود دارای نکته های فراوانی است. آنچه ما و شما و به خصوص دانشگاهی مسلمان عزیز برعهده داریم حراست و حفاظت ازاین دست آورد است. وقتی میگوئیم جمهوری اسلامی، معلوم است که اسلام نمی تواند باجمهوریت در تضاد باشد. با کمال تأسف درمیان ما مسلمانان کسانی بودند و هستند که اسلام را در عرصهاجتماعی چنان می پنداشته اند که هیچ حق و حرمتی برای مردم قائل نیست و حاکمیت خداوند را در تعارض با حاکمیت مردم بر سرنوشت می دیدند. اینها کسانی هستند که جانشان با معیارها و شیوه های استبداد که بلای تاریخی مابوده آمیخته است و برای اسلام نیزهیچ شیوه ای جز استبداد و خودکامگی به رسمیت نمیشناسد.نه برای نظر و رای مردم اعتباری قائلند و نه مانعی دراعمال زور می بینند و دستبالا انتخاب و رای مردم را امری تزئینی به حساب می آورند.

به نظر من دعوای امروز هم پیش و بیش از آنکه سیاسی باشد دعوا برسر دو نوع تلقی از اسلام است.

دانشگاه نه پادگان است که در آن چون و چرا معنی ندارد و سلسله مراتب سخت برآنحاکم است و رابطه در آن فرماندهی وفرمانبری است نه توجیه کننده سیاست ها و روش ها. بلکه جایگاه نقد ونظر آزاد است، امری که حیات و تحول جامعه به آن وابسته است.

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
تگ ها :

نماینده ی تبریز:اصولگرایان بلد نیستند با مردم حرف بزنند

روزنامه اعتماد در گفت وگویی با مسعود پزشکیان نوشت:

*جناح راست همان روزهای نخستین که کار سیاسی در ایران را شروع کردند یک اشتباه بزرگ مرتکب شدند، تصور می‌کردند که می‌توان در یک کشور به چشم‌اندازهای بهبود وضع کشور رسید بدون آنکه تفکر اصلاح‌طلبی وجود داشته باشد. در تمام علم سیاست، اصلاح‌طلبی معنای خاص خودش را دارد که دیگر جناح راست نمی‌تواند آن را به دلخواه خودش تغییر دهد و دلخوش باشد با ادبیات راست، می‌توان جناح چپ ایجاد کرد. اصلاح‌طلبی یعنی عدالت‌خواهی، کیفیت، کارایی و جلب اعتماد عمومی.

*مگر اصولگرایان نمی‌گویند که می‌خواهند فرهنگ خاص خودشان را در جامعه رواج دهند؛ خب با این رفتارهایی که می‌کنند بیشتر مردم را از خود دور می‌کنند. به عنوان نمونه اگر قرار است فرهنگ اسلامی و مذهبی در کشور رواج پیدا کند، ‌مطمئن باشند هیچ راهی بهتر از اصلاحات ندارند. آنها نگاهشان اشتباه است. بلد نیستند با مردم حرف بزنند. یک مثال برای اصولگراها همین موضوع فرهنگ است که در آن گرفتار شده‌اند. وقتی می‌خواهیم در جامعه فرهنگ را اشاعه دهیم بالاخره باید طوری رفتار کنیم که مقبولیت ایجاد کنیم، نه اینکه با دعوا و از روی سر نیزه بخواهیم یک فرهنگ را در جامعه اشاعه دهیم. دفع کردن مردم که هنر نیست. 

*اگر قرار باشد با زور با مردم حرف بزنیم سرانجام یکجا کم می‌آوریم و نمی‌توانیم ادامه دهیم. اگر قرار است در جامعه بمانیم، باید با مردم باشیم نه در برابر آنها. موفقیت داشتن قدرت دولت و چندقوه نیست. اگر می‌خواهند مردم آنها را بپذیرند باید بتوانند مردم را قانع کنند که خیر آنها را می‌خواهند و تصمیم دارند به آنها خدمت کنند. اینها را باید در عمل ثابت کرد نه در شعار. مشکل دوستان این است که می‌خواهند به زور به مردم بگویند ما می‌خواهیم به شما خدمت کنیم. خب مردم هم می‌گویند؛ ما نمی‌خواهیم شما به ما خدمت کنید؛ دیگر چه می‌خواهید بگویید؟

*مشکل آقایان همین بود که فکر می‌کردند در اصلاحات عدالت نیست. در حالی که اندیشه چپ یکی از کلیدواژگانش عدالت است. مگر می‌شود حرف از اصلاح‌طلبی زد و عدالت را سانسور کرد؟ حالا هم بد نیست، قضاوتش با مردم که عدالت اصلاح‌طلبی دودش به چشم مردم رفت یا عدالت‌خواهی اصولگرایی؟ اصلاحات بدون عدالت ظلم به ملت بود و انصافا اصلاح‌طلب‌ها حالا کارنامهشان را با افتخار می‌توانند ارایه کنند که چقدر به شکل واقعی و نه شعاری برای بهبود وضع مردم تلاش کرده بودند. اصلا اصلاح‌طلبی مجبور است بر اساس اندیشه‌هایش به تمام قومیت‌ها و فرهنگ‌ها عادلانه نگاه کند و خود مردم بهترین قاضی برای داوری هستند. درد آنجاست که ما نظر مردم را حذف و سانسور می‌کنیم و آرزوهای خودمان را به اسم مردم ارایه می‌دهیم. خب معلوم است که در نهایت یک جای کار بدجور لنگ می‌خورد. مشکل این است که آقایان دم از عدالت می‌زنند اما در نهایت تمام اراده?شان بر این است که حرف خود را غالب کنند.

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها :

ردیف اول ،ردیف متزلزل

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها :

سیدمحمد خاتمی: از دیکتاتورها می‌خواهیم زودتر حق را به مردم بسپارند و بروند

رئیس‌جمهوری سابق ایران در جمع مدیران سابق آموزش  عالی و انجمن اسلامی پزشکان و دندانپزشکان ضمن بیان اینکه کشتاری که در سوریه می‌شود تکان‌دهنده است والحق که جواب آزادی‌خواهی مردم قتل و کشتار و ویران کردن نیست، در یمن مردم  همچنان حرکت مسالمت‌آمیز خود را نشان می‌دهند و در برابر رژیم دیکتاتور ایستاده‌اند و در بحرین علیرغم فشار و سرکوب حرکت مدنی و آزاد مردم به سوی مردم‌سالاری ادامه دارد، اظهار داشت: ما نیز همچون مردم منطقه و همه آزادی‌خواهان جهان از دیکتاتور‌های موجود می‌خواهیم که واقعاً و نه فریبکارانه تغییر رویه‌ایی اطمینان‌بخش برای ملت‌های خود بدهند و مرحله گذار از دیکتاتوری به مردم‌سالاری را کم‌هزینه‌‌تر طی کنند یا زودتر حق را به مردم بسپارند و بروند. 
 
به گزارش آفتاب، متن کامل سخنان سید محمد خاتمی در پی می‌آید:

نه تنها برای ما ایرانیان که سابقه درخشانی در تاریخ و موقعیتی ممتاز در جغرافیا داریم و همواره تاریخ‌مان سرشار از تلاش برای بهتر شدن زندگی و نیز دفع ستم بوده است پیشتاز حرکت به سوی آزادی و استقلال و پیشرفت بوده‌اییم و در دوران اخیر با انقلاب اسلامی تحولی نه تنها در زندگی خودمان که در منطقه و جهان بوجود آورده‌ایم بلکه برای هر انسان با‌‌وجدانی که به انسانیت احترام می‌گذارد و آزادی و سربلندی را برای همه انسان‌ها می‌خواهد‌؛ فلسطین و سرگذشت دردناک آن مسأله‌ای مهم و در خور توجه است‌. چنانکه برای ملت ما بوده و در انقلاب ما نیز مسأله فلسطین جایگاه محوری داشته است و به این جهت اعلام روز جهانی قدس که پژواک عدالت‌خواهی و ظلم‌ستیزی ما است در ایران صورت می‌گیرد. نباید پاره‌ای سوء‌تفاهمات سبب شود که اهمیت مسأله فلسطین و نقش محوری آزادی فلسطینیان در سرنوشت منظقه از نظر‌ها دور بماند. 

آنچه در درجه اول از نام فلسطین تداعی می‌شود بیش از نیم قرن سرکوب یک ملت است و دربدری میلیون‌ها انسان و رانده شدن آنان از سرزمین آبا و اجدادی و فشار و سختی و شکنجه آن‌کس که به هر حال در سرزمین اشغال شده‌اش مانده است. 

میلیون‌ها انسان در اردوگاه‌ها به دنیا می‌آیند، سال‌خورده می‌شوند و می‌میرند. آیا می‌توان نسبت به این فجایع بزرگ و نسبت به این امر که بیش از نیم قرن است که موجودیت یک ملت تاریخی انکار می‌شود و نام یک کشور با سابقه از نفشه جغرافیا حذف می‌شود بی‌تفاوت ماند؟ دغدغه‌ی فلسطین داشتن یک احساس ملی انقلابی و دینی است بخصوص برای ملت ما که همواره از ستمگری و ستم‌کشی بیزار بوده است. 

پیدایش اسراییل و تداوم آن یک تراژدی بزرگ و به تعبیر فردوسی "داستانی است پر آب چشم" ولی غم‌انگیز‌تر و فاجعه‌بارتر از آن وجود جریانی بنام صهیونیسم است که منشاء تراژدی اول است. 

صهیونیسم گر‌چه از ستمی که احیاناً بر یهودیان بخصوص در کشور‌های غربی رفته است و از خاطره‌ی تاریخی است امت یهود و پاره‌ای باورهای آنان سوء‌استفاده کرده و می‌کند ولی در اصل جریانی قومی و سرشار از تعصب و دارای انگیز‌ه‌های توسعه‌طلبانه خطرناک و نژاد‌پرستانه است و نسبتی با حقیقت دین حضرت موسی‌(ع) ندارد. 

یهودیت دین مورد احترام ما مسلمانان است و حضرت موسی پیامبر اولی‌العزم که به تعبیر قرآن میان پیامبران خدا تفاوتی نیست و چنانکه می‌دانیم ریشه همه ادیان الهی و ابراهیمی یکی است و بخصوص هماهنگی اسلام و مسحیت و یهودیت در جهان ماده‌گرا و دنیا‌زده امروز برای برافرختن چراغ هدایت الهی امر مهمی است و به همین جهت نیز گفت‌وگوی میان ادیان در متن گفت‌وگوی تمدن‌ها که می‌تواند و می‌باید پارادایم و سرمشق رندگی و ارتباط؛ در جهان وحشت‌زده و ناامن کنونی و گذرا به جهان امن و صلح‌آمیز باشد جایگاه والایی دارد.

صهیونیسم را به هیچ‌وجه نباید با دین حضرت موسی‌(ع) و یهودیت اشتباه گرفت بلکه یک جریان قومی و نژاد‌پرست و متوهمی است که داعیه‌ی استیلاء برعالم و آدم را دارد و گرچه مهمترین پایگاه حضور و قدرت‌نمایی آن سرزمین فلسطین و تحت عنوان اسرائیل است ولی میدان نفوذ آن همه جهان است و نه تنها از امکانات قدرت‌های بزرگ در پیشرفت مقاصد خود بهره‌برداری می‌کند بلکه رندانه آنان را در موقعیتی قرار می‌دهد که چاره‌ایی جز همراهی با او را نداشته باشند.

تصاحب بنگاه‌ها و سازمان‌های مهم اقتصادی‌، پولی‌، مدیریتی‌٬ صنعتی‌ و تبلیغاتی و نفوذ در سازمان‌های موثر سیاسی‌٬ فرهنگی و اجتنماعی جهانی نیز از راهکارهایی است که این جریان برای رسیدن به مقصود خود از آن استفاده می‌کند. 

آیا شگفت‌انگیز نیست که روسای کشورهای بزرگ صنعتی می‌کوشند تا خود را همراه و نزدیک با این جریان ومدافع بی‌چون و چرای اسرائیل معرفی می‌کنند. و آیا ندیده‌ایم که اولین محور رقابت نامزد‌های ریاست‌جمهوری در آمریکا نشان دادن وابستگی و نزدیکی خود به این جریان است و در خلال رقابت‌های انتخاباتی و بعد از آن چنان رفتار می‌کنند که گویا اهتمام آنان به تشکیلاتی نظیر‌؛ آی‌پک؛ از احساس تعهدی که در برابر سنا و کنگره می‌کنند بیشتر است و امروز این جریان پشتوانه اسرائیل و خطرناک برای منطقه و بلکه جهان است.
 
اینک بیش از نیم قرن است که فلسطین دستخوش تجاوز‌٬ غصب سرکوب و نادیده انگاشتن ابتدایی‌ترین خقوق مردمی است که جرم‌شان اینست که به سرزمین آباو اجدادی خود دلبسته‌اند. بیش از ۶۰ سال است که موجودیت یک ملت و کشور انکار می‌شود؛ همه ملت‌های منطقه و سیاستمداران آن تحقیر می‌شوند و به آرمان‌ها و غرور منطقی بخش مهمی از مردم جهان دهن‌کجی می‌گردد و خاور‌میانه این مهمترین کانون ثروت و جغرافیای راهبردی جهان با بحران مداوم روبه‌روست و حاصل آن؛
 
اولاً: تفرقه میان دولت‌هایی که بیشتر به راهبرد‌ها و راهکار‌های قدرت‌های حامی اسرائیل گرایش دارند تا به ملت‌ها و منافع ملی خود با ملت‌ها و مردمی که هیچ‌گاه در برابر تحقیری که به آنها روا داشته و ستمی که به آنها رفته تسلیم نشده‌اند.
 
ثانیا: بحرانی نگه داشتن این منطقه تا بهانه باشد برای حضور قدرت‌ها در آن و نیز ایجاد رونق در صنایع دفاعی و نظامی آنان و سرازیر کردن امکانات نظامی به کشور‌های منطقه (البته همواره به‌صورتی نا‌متعادل به‌گونه‌‌ای که هیچ‌گاه معادله به‌زیان اسراییل بهم نخورد و نشات آهنین اسرائیل بالای سر دولت‌های منطقه باقی ماند.) 

ثالثاً: چپاول منابع سرشار منطقه و جلوگیری از به‌کار افتادن آن در جهت توسعه و پیشرفت و بهبود وضع زندگی مردم محروم منطقه و عقب نگه داشتن آنها این است از جمله نتایج وجود اسرائیل و روز قدس اعتراضی است به همه اینها. 

حمایت از فلسطین اولاً حمایت از مظلوم است امری که اسلام ما را به آن امر و دعوت کرده است و وظیفه‌ای که هویت ایرانی و آزادی‌خواهی و عدالت‌جویی ایرانی برعهده ماگذاشته است. ثانیاً رد یک اصل خطرناکی است که توسط اسرائیل و حامیان آن دارد جا انداخته می‌شود. 

می‌دانیم که سیر تاریخ بشر و هزینه‌ایی فراوانی که انسانیت در شرق و غرب عالم پرداخته است او را به این نتیجه رسانده است که غصب‌، تجاوز و سرکوب منشاء مشروعیت یک نظام و سیاست و رفتار نیست به همین جهت نیز اشغال فرانسه توسط هیتلر یک جنایت  به‌حساب آمد و مقابله با آن حماسه و قهرماتی و به‌همین جهت است که تجاوز صدام به کشور ما حتی از سوی حامیان صدام نبز به‌رسمیت شناخته نشد و به‌همین جهت اشغال کویت توسط صدام محکوم و اصلاً یکی از علل تلاش برای براندازی رژیم صدام شد ولی حالا با اشغال سرزمین فلسطین دارد این اصل گرانب‌های سیاسی و اجتماعی، حقوقی و انسانی زیر پا گذاشته می‌شود اشغال و زور و سرکوب منشاء مشروعیت یک رژیم و جریان به‌حساب می‌آید و مقاومت‌کنندگان در برابر آن خشن و تروریست و مستحق سرکوب معرفی می‌شوند و این امریست که نه تنها ما ایرانیان بلکه همه آزادی‌خواهان و ترقی‌طلبان جهان باید در برابر آن مقاومت نشان دهیم و خوشبختانه زمینه نوعی اتحاد در جهان امروز بری این امر فراهم است.
 
امسال روز قدس مصادف شده است با اوج‌گیری موج بیداری و آزادی‌خواهی ملت‌های منطقه تا ملت‌هایی کعه بیش از همه از سوی اسرائیل تحقیر شده‌اند و با همه شایستگی‌ها برای سربلندی در عرصه‌ای سیاسی و اقتصادی و بین‌المللی دچار عقب‌افتادگی و تاخیر تاریخی هستند راه خود را به سوی رهایی و آزادی بیابند. 

ملت‌هایی که ده‌ها سال در وضع اضطراری و فوق‌العاده به‌سر برده‌اند و وضع فوق‌العاده یعنی باز بودن دست دیکتاتور‌ها برای هر‌گونه فشار و سرکوب و بسته بودن زبان و دست مردم حتی برای کوچک‌ترین انتقاد و اعتراض به رژیم‌های دیکتاتور و گرچه شاید وجود اسراییل بهانه‌ای برای برقراری وضع فوق‌العاده در کشور‌های عربی و خاورمیانه شد ولی دیری نپایید که دولت‌های مستبد در برابر نظام اسراییل به زیان فلسطینیان و مردم خود کوتاه آمدند و دست خود را در محروم کردن ملت‌های خود از حکومت‌های مردمی‌٬ از انتخابات آزاد، از آزادی اندیشه و بیان آزادی و برخورداری از یک زندگی آبرومند بازدارند. و امروز آن ملت‌ها بیدار شده‌ اند‌٬ آزادی می‌خواهند و رفع حالت فوق‌العاده سرکوب و اختناق را طلب می‌کنند. عزت پایمال شده خود را در برابر رژیم صهیونیستی و توسط دیکتاتور‌ها باز می‌جویند. انتخابات آزاد و حکومت‌های مردمی را طلب می‌کنند و فریاد هر فرد یک رای را می‌دهند و خواستار حکومت‌هایی هستند که بجای تامین منافع بیگانگان از امکانات وسیع مادی‌٬ سوق‌الجیشی و انسانی این کشور‌ها در جهت اعتلاء زندگی و توسعه و پیشرفت و عدالت استفاده کنند و به حق خواستار مردم سالاری هستند و آنچه من می‌خواهم بگویم اینکه راه رهایی از مصیبت نیم‌قرن‌٬ راه رهایی فلسطین عزیز‌، راه بازگشت به عزت از دست رفته؛ استقرار نظام‌های مردم‌سالار در این کشور‌هاست و این بیداری مبارک به یاری خداوند خاموش نخواهد شد و در واقع در مورد فلسطین و اسرائیل نیز از این پس این شعار بیش از همیشه شنیده خواهد شد که راه رهایی منطقه از مشکلات و خطراتی که نیم قرن است همه ذخایر مادی و معنوی را نابود کرده است از مجرای استقرار دموکراسی واقعی در کشورهای منطقه عربی و اسلامی می‌گذرد. 

و ملت بزرگوار ایران نیز که ده‌ها سال است در این مسیر حرکتی شکوهمند داشته است خود را در کنار ملت مظلوم فلسطین و در کنار همه ملت‌های برخاسته منطقه می‌داند از مصر و تونس و لیبی و یمن و سوریه و بحرین.
امروز در لیبی خون و آتش بیداد می‌کند ولی به‌یاری خداوند دیکتاتور خواهد رفت. 

امروز کشتاری که در سوریه می‌شود تکان دهنده است والحق که جواب آزادی‌خواهی مردم قتل و کشتار و ویران کردن نیست. امروز در یمن قیامتی برپاست با حضور مردمی که گرچه مسلحند ولی همچنان حرکت مسالمت‌آمیز خود را نشان می‌دهند و در برابر رژیم دیکتاتور استاده‌اند و امروز در بحرین علیرغم فشار و سرکوب حرکت مدنی و آزاد مردم به سوی مردم‌سالاری ادامه دارد. 

مطمئناً این موج همچنان ادامه خواهد یافت و دیر یا زود همه نظام‌های خودکامه و حکومت‌هایی را که از زمان عقبند خواهد گرفت افسوس که خودکامگان نمی‌توانند مقتضیات زمان خود و حق و حرمت مردم را دریابند و اگر هم در یابند وقتی است که دیر شده است. 

ما نیز همچون مردم منطقه و همه آزادی‌خواهان جهان از دیکتاتور های موجود می‌خواهیم که واقعاً و نه فریبکارانه تغییر رویه‌ایی اطمینان‌بخش برای ملت‌های خود بدهند و مرحله گذار از دیکتاتوری به مردم‌سالاری را کم‌هزینه‌‌تر طی کنند یا زودتر حق را به مردم بسپارند و بروند.

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها :

یادداشت خاتمی در سالروز صدور فرمان مشروطیت

عنوان مشروطیت چه برگرفته از «Charte» فرانسوی باشد و چه از «شرط» عربی، مراد از آن مهار - و مشروط کردن- قدرت خودکامه بود و جایگزین کردن نظامی که جز بر مدار هوس و منفعت شخص جبار یا گروه ویژه نمی‌گردید با سامانی که محور و اساس آن مردم (و ملت به معنای امروز آن) هستند و اینکه اساس‌نامه‌ای تنظیم کننده پیوند میان مردم و نیز روابط مردم با حاکمان باشد و «قانون اساسی» که بخصوص «حد» قدرت و حکومت و «حق» ملت و مردم را مشخص می‌کند بجای بوالهوسی بالفضولانی بنشیند که به ناحق قدرت را غصب کرده‌اند.

نهضت مشروطیت و پیروزی آن به راستی نقطه عطفی درخشان در تاریخ پر فراز و نشیب ملتی بزرگ است که دست کم طی ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال گذشته همواره خواستار «آزادی»، «استقلال» و «پیشرفت» بوده است و به‌رغم ناکامی‌های فراوان دمی از رویارویی (مدنی) با استبداد، استعمار و عقب‌ماندگی گامی واپس ننهاده و همه هزینه‌های این ایستادگی و استواری را سخاوتمندانه پرداخته است. اما گرچه خواست تاریخی یک ملت نقش تعیین کننده‌ای در جهت دادن به تاریخ او دارد ولی رسیدن به آن خواست و دوام و پیشرفت خواست تحقق یافته در گرو این است که آن خواست به ساحت خودآگاه ذهن و شخصیت بیاید و عادت فرهنگی و فرهنگ متناسب با واقعیتی که خواسته شده است نیز پا بگیرد و بر جان و جهان آدمی حاکم گردد، به ویژه وقتی مورد خواست، عبارت باشد از «مردم‌سالاری» - که خواست تاریخی بشر امروز و تقدیر الهی در این مقطع تاریخی است- و با توجه به هویت و فرهنگ تاریخی ایرانی که به هر حال دینی و به طور خاص اسلامی است، این مردم‌سالاری سازگار با آن هویت خواسته شده است. و تا این خواست، فرهنگ متناسب خود را بیابد و بر جان و جهان حاکمان و مردم غلبه یابد، زمانی باید که در آن کار تربیتی و اجتماعی و فرهنگی فراوان صورت گیرد، وگرنه رهزنان گوهر به دست آمده را خواهند ربود.

جای دریغ و درد است که مصلحان و آموزگاران اجتماعی و روشنفکران و عالمان - و احیانا شیادانی که خود را مستحق چنین عناوینی می‌دانستند یا مدعی آن بودند- نتوانستند نقش اصلی خود را ایفا کنند. در این مراحل گذار توقع از مصلحان روشن‌بین و معلمان جامعه این بود که: 

- تبدیل خواست که نوعا برآمده از فطرت اولی مردم و مقتضای زمانه بود، به خودآگاهی استوار
- تقویت اراده جامعه و ایجاد روحیه‌ای مصمم و اراده‌ای محکم برای استقرار و دوام آنچه می‌خواهد
- بالابردن روحیه دیگرخواهی و مشارکت و تحمل
- دلیری بخشیدن به مردم تا حق خود را به درستی بشناسند و آن را بخواهند و اجاره ندهند که رهزنان آن را بربایند و حاکمان به جای خدمتگزاری مسؤولانه خدایگانی کنند
و …

با کمال تأسف برخلاف توقعی که از نخبگان می‌رفت خود درگیر جدالی بدفرجام شدند و از حقیقت اصلی که برای آن تلاش و مجاهدت فراوان شده بود و مردم هزینه‌اش را پرداخته بودند غافل ماندند و احیاناً نگاه خود را از «قاعده» که مردم‌اند به رأس هرم قدرت دوختند و در بازی قدرت، اغلب اعتبار خود و حق و حرمت جامعه را نیز باختند.

شگفتا که میان صدور فرمان مشروطیت و استقرار آن در ایران با مشابه آن در ژاپن چند سالی بیش فاصله نبود، ولی ژاپنی به لوازم تصمیم خود تن داد و به جایی رسید که نمی‌دانیم فاصله امروز ژاپن را با ایران با کدام متر و معیاری می‌توان اندازه گرفت! البته ژاپن، ژاپن است و ژاپنی درخور تقدیر و کاری که کرده است کارستان؛ ولی ما نباید با سرمایه و شایستگی معنوی و مادی که داریم دلباخته ژاپن شویم و از آنچه ژاپنی نیز از دست داده است غفلت کنیم و پا جای پای غرب‌پرستانی بگذاریم که تا مِسِ عقب‌ماندگی ایران به زر پیشرفت و توسعه مبدل شود فتوای «از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شدن» را صادر می‌کردند و امروز شاگردان آنان متوهمانه و زبونانه به خیال باطل تبدیل ایران به «ژاپن اسلامی!!» شعارسرایی می‌کنند.

ایران، ایران است، سربلند و باشکوه و آنچه می‌خواهیم، ایرانی است آزاد، آباد، پیشرو،‌ عادل و برخورداری همگان (هر کس که ایرانی است) از حقوق اساسی که انسان امروز آن را می‌خواهد و شایسته آن است و نیز در آن دین که مایه فرهنگ و هویت تاریخی ما است محترم و معتبر باشد و حتی بتواند آزادی و استقلال و آبادانی را تلطیف و خلاء جهان امروز را با معنویت، عرفان، اخلاق و ارزش‌های الهی و انسانی پرکند.

راه ما راهی است که ملت ما از ۱۵۰ سال پیش آغاز کرده است و گام نهادن در آن راه مبارک را با مشروطیت جشن گرفته است و مبارزات آزادی‌خواهانه او در نهضت ملی ظاهر شده است و اوج آن در انقلاب اسلامی که خواست بلند و تاریخی ملت یعنی آزادی، استقلال و پیشرفت را با هویت تاریخی او همسو کرده است. جمهوری اسلامی آن سان که مردم ما می‌خواستند و پاسخگوی نیاز تاریخی و متناسب با شرایط و احوال مردم و این مرز و بوم است - و دریغ که چندی است از آن دور افتاده‌ایم- می‌توانست و می‌تواند ایران و ایرانی را به جایی برساند که شایسته آن است.

باید رسوبات «استبدادزدگی» را که در درازای تاریخ در ژرفای جانمان نشسته است بزداییم و مگر زدودن آن جز با تقویت صافی درخشان فرهنگ متناسب با مردم سالاری - که روح نهضت مشروطیت و انقلاب اسلامی است- میسر است؟

  
نویسنده : آتروپاتکان ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦
تگ ها :

← صفحه بعد